توضیح عکس توضیح عکس
توضیح عکس تبلیغات

وبلاگ یک مهندس...

وبلاگ یک مهندس...

داستان کوتاه دایی فرد نوشته هاینریش بل


دایی فرد من تنها آدمی است که خاطرات سالهای بعد از 1945 را برایم قابل تحمل می کند. دایی در یک بعد از ظهر تابستان از جنگ برگشت، آنهم با تنها دارایی خود: یک قوطی کنسرو که آن را محکم با نخ از گردنش آویزان کرده بود و چندتایی ته سیگار که با دقت گذاشته بودشان توی یک قوطی کوچک.اول از همه مادرم را در آغوش گرفت، من و خواهرم را بوسید و بریده بریده کلمات"نان، خواب، توتون" را از دهانش بیرون پراند، افتاد روی کاناپه و یادم می آید که چون قدش خیلی از کاناپه بزرگتر بود، آخرش برای استفاده از آن، مجبور شد یا زانوهایش را تا کند یا از کاناپه آویزان شان کند. در هر دو حال بازهم بهانه ای داشت تا با عصبانیت تمام چند کلفت بار آبا و اجداد پدربزرگ و مادربزرگمان کند که این کاناپه را برای ما به یادگار گذاشته بودند. او عوض قدردان بودن از آنها- مثل ما-، به کرات آن نسل شریف را خرفت و یبس خواند، سلیقه شان را به خاطر انتخاب رنگ صورتی پخ و جیغ جیغی به سخره گرفت، ولی بدون یک ذره ناراحتی، مدام روی همین کاناپه لم می داد و تا لنگ ظهر می خوابید.

بماند که خودم هم در آن برهه از زمان، در آن خانواده ی خوشنام کاری درخور خانواده ی محترم مان نداشتم. پدر کشته شده بود و مادر با چندرغاز مستمری بازنشستگی روزگار می گذراند، تنها وظیفه ی من، جوان چهارده ساله، این بود که در حد توانم، هر روز یک بخش از بازمانده ی دارایی هامان را تبدیل کنم به پول ، یا با نان، زغال و توتون تاخت شان بزنم. در آن روزها،"زغال" بهانه ای بود برای بزرگترین تجاوزات ممکن به حریم "مالکیت"، چیزی که بعدها عبارت خشن " دزدی" رویش گذاشتند. ماجرا از این قرار بود که من هر روز خدا، برای دله دزدی یا معامله از خانه بیرون می زدم. و مادر با آنکه بر ضرورت انجام این کار ناشایست وقوف کامل داشت، باز هم صبحها موقع ترک خانه برای انجام چنان وظیفه ی شاقی، هر بار با چشمهای اشکبار، بدرقه ام می کرد. در آن شرایط فوقش می توانستم یک بالش را با نان ، یک فنجان را با آرد، و سه جلد از آثار" گوستاو فرایتاگ" را با پنجاه گرم قهوه تاخت بزنم. من وظیفه ام را با جدیت و هیجان یک ورزشکار انجام می دادم ، ولی همین جدیت و هیجان، گاهی توام می شد با اندکی خشونت و ترس، به سبب آنکه"معیار ارزشها"(این اصطلاح آن وقتها ورد زبان بزرگترها بود.) به کل جا به جا شده بود و من گاهی متهم می شدم به بی صداقتی، طوری که گاهی خودم هم به شک می افتادم که نکند همینطور باشد، چون بین ارزش واقعی شیئی که آبش می کردم با برآورد مادرم از ارزش آن، تفاوت از زمین تا آسمان بود. چه وظیفه ی حساس و شاقی به من محول شده بود: سوداگری میان دو دنیای ارزشی به کل متفاوت از هم ، که به شخصه فکر می کردم دارند با هم نزدیک می شوند.

به محض پیدا شدن سرو کله ی دایی فرد، به دلمان صابون زدیم که حالا دیگر دایی در حکم مرد خانه کمک حالمان می شود. ولی درهمان روز اول، اشتهای مهارناشدنی دایی پاک توی ذوقم زد. وقتی موضوع را رک و پوست کنده با مادر در میان گذاشتم، مادر از من خواهش کرد کمی دندان روی جگر بگذارم تا دایی فرد فرصتی پیدا کند و " خودش را بازیابد"، ولی هشت هفته طول کشید و دایی ما "خودش را باز" نیافت. همچنان هزار جور بد و بیراه نثار کاناپه ی نقلی می کرد، ولی روز و شب رویش پلاس بود ، یا راحت راحت چرت می زد و می خوابید، یا با لحنی محزون و دردآلود، شرح می داد که موقع خواب ترجیح می دهد با چه حالتی روی کاناپه قرار بگیرد.

تصور من از توصیفات اش این بود که دوست دارد با حالت قهرمان پرشی گوش به زنگ شنیدن سوت آغاز مسابقه، روی کاناپه ی نقلی قرار بگیرد. خیلی دوست داشت بعد از ناهار، به پشت روی آن ولو شود ودر حالی که کنده های زانو را بالا زده، یک تکه نان گنده را بکند و کیفور به نیش بکشد، بعد یک نخ سیگار بپیچد و دود کند، و آخرش هم تا موقع شام بگیرد بخوابد. دایی درشت اندام بود و رنگ پریده.روی چانه اش جای زخمی مانند تاجِ گل بود، که حالت سردیس مرمری ترک خورده ای به چهره اش می داد.

با آنکه خورد و خواب زیادش حسابی نگرانم کرده بود، ولی باز هم دوستش داشتم. چون دایی فرد تنها کسی بود که می شد با او دست کم در مورد بازار سیاه حرف بزنم، بی آنکه کارمان به مجادله بکشد. حتی به اتفاق هم به نظریات تازه ای در مورد این مبحث رسیده بودیم و او هم از قرار معلوم از تضاد میان این دو دنیای ارزشی چیزهایی حالی اش بود.

ما هرچه اصرار می کردیم از جنگ حرف بزند، زیر بار نمی رفت و می گفت چیز دندان گیری در چنته ندارد که ارزش گفتن داشته باشد.تنها موردی که گاهی برای ما تعریف می کرد، معاینه ای بود که در ارتش از او گرفته بودند، و آن هم از این قرار بود: فردی ارتشی با صدایی نخراشیده و نتراشیده به او دستور داده بود توی یک لوله ی آزمایش ادرار کند، دایی که گویا در آن لحظه ادرارش نمی آمده، به خاطر سرپیچی از فرمان مافوق، از همان زمان تمام سابقه ی نظامی اش را در مظان تشکیک قرار می دهد و از این بابت یک لکه ی منفی روی پرونده اش می نشیند.می گفت علاقه ی وافر رایش آلمانی به ادرارش، چنان بدگمانی ای در او برانگیخته بود که در طول شش سال جنگ نتوانسته بوده بر آن غلبه کند.

دایی فرد حسابدار بود و بعد از گذشت چهارهفته لنگر انداختن روی کاناپه ی خانوادگی، مادرم به نرمی و ظرافتی خواهرانه ازش خواست پی­جوی شرکت قبلی اش بشود. دایی هم با زیرکی انجام این ماموریت را انداخت به دوش من، ولی من هم بعد از کلی پرس و جو و گشتن ، در یکی از مناطق شهر ویرانه ای پیدا کردم به ارتفاع تقریبی حدود هشت متر، از آنجا که حدس می زدم لابد شرکت در منطقه ی بمباران شده ی شهر واقع بوده، گفتم حتماً شرکت دایی هم آنجاست و از خیر گشتن بیشتر گذشتم.

 نتیجه ی پرس و جوی من البته که دایی فرد را خوشحال کرد، دوباره لم داد روی کاناپه ، سیگاری پیچید، آن را آتش زد و پیروزمندانه به مادرم نگاه کرد، بعد از او خواست خرت و پرتهای قدیمی اش را بیاورد. وسایل توی یک مجری میخکاری و مهر و موم شده گوشه ی اتاق مادر بود. دوتایی با انبردست و چکش افتادیم به جانش و بازش کردیم. این اقلام در آن بود: بیست جلد رمان با حجم و قطع متوسط، یک ساعت جیبی طلایی، -پر از گرد و خاک ولی سالم- ، دو جفت بند شلوار،چند دفترچه ی یادداشت، گواهی اتاق بازرگانی، و یک دفترچه ی حساب پس انداز با هزار و دویست مارک موجودی. دفترچه ی حساب برای برداشت موجودی، و همه ی اشیاء برای فروش به اضافه ی دیپلم اتاق بازرگانی را در اختیار من گذاشتند. موجودی حساب همان اول جور شد، تمام خرت و پرتها را هم آب کردم غیر از دیپلم بازرگانی، چون نام دایی با مرکب درشت رویش نوشته بود و هیچ جوری کاریش نمی شد کرد. چهار هفته ای هیچ نگرانی بابت نان و توتون و زغال نداشتیم. خیالم تخت شده بود چون دیگر مدارس بازگشایی شده بود و من هم باید برای ادامه ی تحصیلاتم به مدرسه می رفتم.

امروز که مدتی از اتمام  تحصیلاتم می گذرد، بازهم سوپهای مدرسه های آن زمان یادم است، خاطره ی خوشایند خوردن یک وعده غذای اضافی و کم و بیش بی دردسر و البته بی جنگ ودعوا؛ چیزی که در آن زمان به نظام آموزشی هم جذابیت و هیجان خاصی می داد.

ولی رویداد مهم آن زمان این بود که دایی فرد بعد از هشت هفته برگشت خوشحال کننده از جنگ به خانه، ناگهان دست به یک ابتکار جالب زد.

صبح یکی از روزهای اواخر تابستان، از روی کاناپه ی همیشگی بلند شد و با چنان شوق و دقتی به سر و رویش صفا داد که ما از کارش جا خوردیم، از مادرم لباس زیر تمیز خواست، بعد دوچرخه ی مرا امانت گرفت و مدتی غیبش زد.

برگشت دیرهنگامش، به خانه پر از سروصدا بود و توام با بوی تندی که از دهانش بیرون می زد. سروصدا هم مربوط می شد به یک دوجین سطل رویی که با یک طناب بسته بود به هم و کشان کشان می آوردش. ما زمانی از سردرگمی بیرون آمدیم که بو بردیم  تصمیم گرفته در آن شهر کاملاً ویران گلفروشی بزند. مادرم که نسبت به دنیای ارزشهای بعد از جنگ بدگمانی عجیبی داشت، بی بروبرگرد نقشه اش را رد کرد با این استدلال که در این گیرودار کسی گل می خواهد چه کار. ولی خیلی زود مشخص شد که سخت در اشتباه بود.

صبح روزی که به دایی فرد کمک کردیم سطلهای پر از گل را برساند به کنار خط تراموا، یعنی به محل کسب تازه اش ، یک روز فراموش نشدنی در عمرم است. هنوز خاطره ی گلهای زرد و قرمز و میخکهای خیس شادابش جلوی چشمم است. هیچ وقت یادم نمی رود که دایی با قیافه ای بشاش رفت میان چهره های غمزده و گرفته در وسط ویرانه ها و یکبند فریاد می زد: " آهای، گل! ترو تازه و بی کوپن!"در آن لحظه چقدر خوش قیافه شده بود. فکر کنم لازم نباشد از گسترش دامنه ی کسب و کارش حرفی بزنم، که عینهو ستاره ی دنباله دار بود. دایی چهار هفته بعد صاحب سه دوجین سطل شد و دو شعبه گلفروشی سیار دایر کرد، یک ماه بعد هم کسب و کارش مشمول پرداخت مالیات شد. از آن به بعد شهر از این رو به آن رو شد. هر گوشه یک دکه گل فروشی سبز شد . با اینهمه باز هم عرضه به اندازه ی تقاضا نبود، از آن به بعد دیگر دایی و همکارانش ، سطل رویی بود که می خریدند و دکه ی چوبی که جا به جا برپا می شد و گاری دستی پر از گل که به کوی برزن پا می گذاشت.

فقط گل تر و تازه نبود که از در و دیوار شهر بر سر و روی ما سرازیر شد، بلکه نان و زغال هم مرتب در خانه به هم می رسید. پیشرفت کار طوری بود که من توانستم دلالی در بازار سیاه را ول کنم و همین خودش در تحکیم اخلاقیات و تقویت روحیه ام تاثیر بسزایی داشت. دایی فرد دیگر مدتهاست برای خود آدم موفق و خوشنامی شده. هنوز هم شعبه های گلفروشی اش را گسترش می دهد، صاحب ماشین شده و من را هم به عنوان وارث اش تعیین کرده. حالا از من خواسته اقتصاد بخوانم تا پیش از دستیابی به ارث و میراث اش، حساب و کتاب یاد بگیرم و بتوانم به امور سروسامانی بدهم.

امروز که می بینمش- مرد تنومندی نشسته پشت فرمان ماشین آلبالویی رنگ- به نظرم عجیب می آید که واقعاً یک زمانی در زندگی ام اشتهای او خواب خوش را از من ربوده بود.


برچسب‌ها: داستان کوتاه دایی فرد نوشته هاینریش بل, هاینریش بل, بهترین داستان های کوتاه از بهترین نویسندگان جهان, داستان کوتاه, دایی فرد هاینریش بل
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 8:33  توسط spow  | 

 تنها با هرکس

چارلز بوکوفسکی


گوشت، استخوون رو می پوشونه

و اونا یه مغز می ذارن توش و

 گاهی وقتام یه روح،

و زنا

گلدونا رو به دیوارا می کوبن

و مردا زیاد می نوشن

و هیچ کی

یکی یه دونه اش رو پیدا نمی کنه

اما با خزیدن از این رختخواب

 به اون رختخواب

به گشتن ادامه می دن.

گوشت استخوون رو می پوشونه

و گوشت

دنبالِ بهتر از گوشت می گرده.

 

هیچ شانسی نداریم

هممون اسیرِ یه سرنوشتیم.

 

هرگز هیچ کی

یکی یه دونه اش رو پیدا نمی کنه.

 

آشغالدونیِ شهرا پر می شن

اوراق فروشیا پر می شن

دیوونه خونه ها پر می شن

بیمارستانا پر می شن

قبرستونا پر می شن

 

هیچ چیزِ دیگه ای پر نمی شه.


برچسب‌ها: تنها با هرکس, شعر, اشعار چارلز بوکوفسکی, سوختن در اب غرق شدن در اتش هالیوود عامه پسند بوکوف, چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 8:29  توسط spow  | 

دانلود فایل ارائه کلاسی درس بناهای ابی

انواع سد و سرریز

انواع سدها:  

سدهای خاکی:
سدهای خاکی مصالحشان را از همان منطقه احداث و یا نواحی نزدیک تأمین می کنند ، و اصولاً دارای هسته رسی می باشند . رس بر اثر تماس با آب مانع نفوذ و انتقال آب و رطوبت می گردد و مانند نوعی عایق رطوبتی عمل می کند . اگر عمده مصالح تشکیل دهنده سد خاکی یکسان باشند ، سد را همگن می گویند و در غیر اینصورت ناهمگن. اگر کل سد خاکی از رس باشد سد خاکی همگن است ، اما اگر هسته مرکزی سد رس باشد و دور هسته مرکزی را با سنگهای دانه درشت پر کرده باشند ، سد غیر همگن محسوب می شود. از نظر تحلیل و آنالیز این نوع سدها بسیار حساس می باشند و در عین حال از نظر اجرا و پیاده سازی ساده تر می باشند.اجرای این سد در رودخانه های عریض ساده تر است. مصالح این سد اعم از ریز دانه و درشت دانه بایستی در دسترس باشد. این سدها برای زمینهایی نامناسب  از نظر مقاومت مناسب ترین نوع سد می باشند.

سدهای سنگریز:
این سدها خودبخود غیر همگن می باشند و حتماً باید یک بافت آب بند در مرکز آن قرار گرفته باشد. شکل این سدها درست مانند سد ناهمگن خاکی با هسته رسی می باشد با این تفاوت که در مرکز سد به جای رس از سنگ ریزه نفوذ ناپذیر استفاده می شود و در دور تا دور سد سنگریزه های دشت تر ریخته می شود. در برخی موارد رویه سد را به جای سنگریزه با بتن می پوشانند که در آنصورت دیگر نیازی به هسته آب بند نمی باشد. اینگونه سدها اغلب از نوع بلند می باشند. این نوع سد در برابر زلزله بسیار مقاوم هستند . سنگهای ریخته شده برای سد بایستی خاصیتهایی از قبیل جذب کم آب ، سایش کم ، مقاومت فشاری بالا و در برابر سرد و گرم شدن مقاومت خوبی داشته باشند.

سدهای بتنی وزنی:
این سدها عمدتاً کوتاه هستند و ارتفاع آنها بین 15 تا 20 متر می باشد ، این سدها به دلیل وزن زیادی که با بتن برای آن بوجود می آورند بر اثر فشار آب حرکت نمی کند و از جای خود تکان نمی خورد. در این نوع سد سرریز شدن آب مشکلی ایجاد نمی کند. این سدها در دره های عریض ساخته می شوند . این نوع سد در برابر تغییر درجه حرارت  نیز هیچگونه حساسیتی ندارد.

سدهای بتنی قوسی :
این سدها معمولاً در درهای باریک با شیب زیاد و از جنس سنگ اجرا می گردد و می تواند دو قوسی نیز باشند و در راستای عمود ی و افقی در ه دو حالت قوس داشته باشند. حسن این سدها این است که اگر به هر علتی در بدنه آنها ترک ایجاد شود خود نیروی فشار اعمالی از جانب آب پشت سد باعث هم آمدن این ترکها ( ترکهای حرارتی) می شود.

سدهای بتنی پشت بند دار:
سدهای پشت بند دار از نوع بلند هستند و  با عث جلوگیری از خمشهای زیاد در بتن می شوند و برای تصور آن می توان اینگونه آنرا تشبیه کرد که دیواری بلند را که دارای پی در زمین است با تیرچه هایی در پشت آن نیز محکم نگه داشته شود تا فرو نریزد.

سدهای لاستیکی:
این سدهای اغلب بر روی رودخانه های فصلی زده می شود و این سدها از جنس لاستیک می باشند که در زمان مورد نیاز این سدها را از باد پر می کنند و این عمل باد کردن حجم سد را بالا می برد و سد مانع عبور آب می گردد. از این نوع سد که جزوسدهاي کوتاه نیز می باشد در شمال کشور خودمان نیز وجود دارد.

برای دانلود فایل پاورپوینت ارائه کلاسی درس بناهای ابی با عنوان انواع سد و سرریز به لینک زیر مراجعه فرمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: انواع سد و سرریز, سدهای لاستیکی سدهای بتنی پشت بند دار اب بند کاویتا, دانلود, سدهای بتنی قوسی سدهای بتنی وزنی سدهای سنگریز سدهای, دانلود جزوات مهندسی عمران
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 0:33  توسط spow  | 

دانلود فایل پاورپوینت اشنایی با پمپ ها در بحث حفاری چاه های عمیق و نصب پمپ در آنها

با توجه به نفوذ روز افزون سيستم هاي هيدروليکي در صنايع مختلف وجود پمپ هايي با توان و فشار هاي مختلف بيش از پيش مورد نياز است . پمپ به عنوان قلب سيستم هيدروليک انرژي مکانيکي را که توسط موتورهاي الکتريکي، احتراق داخلي و ... تامين مي گردد به انرژي هيدروليکي تبديل مي کند. در واقع پمپ در يک سيکل هيدروليکي يا نيوماتيکي انرژي سيال را افزايش مي دهد تا در مکان مورد نياز اين انرژي افزوده به کار مطلوب تبديل گردد.
پمپ ها در صنعت هيدروليک به دو دسته کلي تقسيم مي شوند :

پمپ ها با جابه جايي مثبت از نظر ساختمان :
پمپ ها با جابه جايي مثبت از نظر ميزان جابه جايي :

پمپ هاي دنده اي   Gear Pump
  دنده خارجي External Gear Pumps
  دنده داخلي Internal Gear Pumps
پمپ هاي گوشواره اي  Lobe Pumps
  پمپ هاي پيچي  Screw Pumps
  پمپ هاي ژيروتور Gerotor Pumps
  پمپ هاي پره اي
پمپ هاي پيستوني محوري با محور خميده (Axial piston pumps(bent-axis type)
پمپ هاي پيستوني محوري با صفحه زاويه گير  (Axial piston pumps(Swash plate)
پمپ هاي پيستوني شعاعي  (Radial piston pumps)
 پمپ هاي پلانچر (Plunger pumps)

به طوركلي پمپ به دستگاهي گفته مي شود كه انرژي مكانيكي رااز يك منبع خارجي اخذ و به سيالي كه از آن عبور مي نمايد انتقال دهد. درنتيجه انرژي سيال بعدازخروج از ماشين افزايش مي يابد .پمپ ها را برمبناي نحوه انتقال انرژي به سيال به دو دسته تقسيم بندي مي كنند:  1ـ پمپ هاي ديناميكي:كه انتقال انرژي ازآنها به سيال به طوردائمي است .
2ـ پمپ هاي جابجايي:كه انتقال انرژي ازآنها به سيال به صورت متناوب يا پريوديك است.

متن کامل فایل پاورپوینت سمینار درسی اشنایی با پمپ ها در بحث حفاری چاه های عمیق و نصب پمپ در آنها را از لینک زیر دریافت نمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: اشنایی با پمپ ها, پمپ و پمپاژ, دانلود کتاب جزوه مقاله پروژه, دانلود تحقیق ارائه دانشجویی سمینار درسی پروژه, پمپ
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 0:25  توسط spow  | 

کاویتاسیون چیست؟
جریانی از مایع را در نظر بگیرید هرگاه فشار درون لوله به فشار بخار مایع نزدیک شود یا برسد مایع موجود در لوله شروع به جوشیدن می کند. و حباب های بخار در آن تشکیل می شود. این حباب های کوچک به همراه مایع به نقاطی که فشار در انجا بالاتر است منتقل می شود و می ترکند و باعث ایجاد اسیب به بدنه های لوله و پره های توربین می شود.
این پدیده را کاویتاسیون (خلازایی) می نامند.
کاویتاسیون در پمپ ها باعث ایجاد سرو صدا و پایین آمدن راندمان آن می شوند
كاويتاسيون پديده ايست كه در صورت بروز، موجب اختلال در عملكرد توربين آبي و پمپ مي شود. بعلاوه چنانچه اين پديده در زمان طولاني در ماشين رخ دهد خوردگي پروانه و پوسته را بدنبال خواهد داشت. مؤسسه Ireq در كانادا روش جديدي را ارائه داده كه با مطالعه وضعيت ارتعاشات محور پديده فوق بدقت مورد مطالعه قرار مي گيرد. اصول و مكانيزم كار اين روش بر پردازش سيگنال هاي ارتعاشي محور توربين مي باشد، كه توسط سنسورهاي ارتعاشي نصب شده بر روي ياتاقها اندازه گيري مي شود. با پردازش اين سيگنالها ميتوان محل وميزان شدت پديده كاويتاسيون را با دقت مناسبي تعيين و مشخص كرد.
استفاده از اين روش داراي مزاياي زير مي باشد.
تشخيص و محل يابي دقيق پديده كاويتاسيون
وضعيت بهره برداري كه تحت آن پديده سايش رخ مي دهد دقيقا مشخص مي شود
امكان اعمال تعميرات پيشگيرانه وجود خواهد داشت
بازرسي دوره اي لازم نيست
تعميرات پرهزينه لزومي ندارد
افت هاي عملكرد كاهش مي يابند
فرآيند بكارگيري اين روش به ترتيب زير مي باشد :
تعبيه حس كننده لرزش ياتاقان
كاليبره كردن مكانيكي حس كننده ها
پردازش سيگنال خروجي
آناليز هيدرو ديناميكي
ارزيابي وسعت منطقه كاويتاسيون شده و جرم از دست رفته
كاربردهاي اين روش در موارد زير مي باشد.
توربين ها در موارد زير :
نظارت پيوسته بر عملكرد توربين
انجام آزمايش هاي اوليه بر روي مدل يا نمونه اوليه
بررسي تأثير تعميرات انجام شده
پمپ ها
مسيرها و مجاري عبور سيال و غيره
كاويتاسيون پديده اي است كه در سرعتهاي بالا باعث خرابي و ايجاد گودال مي گردد . گاهي در يك سيستم هيدروليكي به علت بالا رفتن سرعت‚فشار منطقه اي پائين مي ايد و ممكن است اين فشار به حدي پائين بيايد كه برابر فشار سيال در آن شرايط باشد و يا در طول سرريز يا حوضچه خلاءزايي در اثر وجود ناصافيها و يا ناهمواريهاي كف سرريز خطوط جريان از بستر خود جدا شده و بر اثر اين جداشدگي فشار موضعي در منطقه جداشدگي كاهش يافته و ممكن است كه به فشار بخار سيال برسد . در اين صورت بر اثر اين دوعامل بلافاصله مايعي كه در آن قسمت از مايع در جريان است به حالت جوشش درامده و سيال به بخار تبديل شده و حبابهايي از بخار بوجود ميايد. اين حبابها پس از طي مسير كوتاهي به منطقه اي با فشار بيشتر رسيده و منفجر ميشود و توليد سر وصدا مي كند و امواج ضربه اي ايجاد مي كند و به مرز بين سيال و سازه ضربه زده و پس از مدت كوتاهي روي مرز جامد ايجاد فرسايش و خوردگي ميكند . تبديل مجدد حبابها به مايع و فشار ناشي از انفجار آن گاهي به ١٠٠٠ مگا پاسكال ميرسد .
از انجايي كه سطوح تماس اين حبابها با بستر سرريز بسيار كوچك مي باشند نيروي فوق العاده زيادي در اثر اين انفجارها به بسترهاي سرريز ها و حوضچه هاي آرامش وارد مي كند . اين عمل در يك مدت كوتاه و با تكرار زياد انجام مي شود كه باعث خوردگي بستر سرريز مي شود و به تدريج اين خوردگيها تبديل به حفره هاي بزرگ مي شوند . اين مرحله را : Cavitation erosion or cavitation pitting مي نامند .
در سرريز هاي بلند چون سرعت سيال فوق العاده زياد مي باشد ‚در نتيجه ناصافي هاي حتي در حد چند ميليمتر هم مي تواند باعث ايجاد جدا شدگي جريان شود . هر نوع روزنه با برامدگي تعويض ناگهاني سطح مقطع هم مي تواند باعث جدايي خطوط جريان شود . اين پديده معمولا در پايه هاي دريچه ها بر روي سرريز ها‚در قسمت زير دريچه هاي كشويي و انتهاي شوتها رخ دهد .
شرايطي كه موجب كاويتاسيون مي گردد اغلب در جريانهاي با سرعت بالا پديد مي ايد . بطور مثال سطح آبروي سريز كه ٤٠ تا ٥٠ متر پايين تر از سطح تراز آب مخزن مي باشد بطور حاد در معرض خطر كاويتاسيون قرار دارد . پديده كاويتاسيون در جريانات فوق اشفته در پرش هيدروليكي در مكانهايي مثل حوضچه هاي خلاءزايي مشكلات فراواني ايجاد مي كند .
صدمه كاويتاسيون به سازه هاي طراهي شده براي سرعتهاي بالا و در سد هاي بلند و سرريزهاي بزرگ يك مشكل دائمي است .
فاكتورهاي موثر در پديده كاويتاسيون :
در طي حداقل ٢٠سال تجربه و بررسي عملكرد سرريزها ( شامل مدل و آزمايش بر روي پروتوتيپ ) اين طور نتيجه گيري شده كه كاويتاسيون در اثر عملكرد مجموعه اي از عوامل و شرايط است. معمولا يك عامل به تنهايي براي ايجاد مسئله كاويتاسيون كافي نيست ولي تركيبي از عوامل هندسي و هيدروديناميكي و فاكتورهاي وابسته ديگر ممكن است منجر به خسارت كاويتاسيون گردد .
از مهمترين عواملي كه مي توانند در اين زميه ممكن است دخيل باشند مي توان به موارد زير اشاره كرد :
١- عوامل هندسي : كه شامل موارد زير مي شود .
الف : ناهمواريهاي سطحي سرريز‚خصوصا برامدگيها و فرورفتگيهاي موضعي
ب- شكافهاي دريچه هاي كشويي و پايه هاي دريچه هاي قطاعي
ج- ستونها piers
د- درزهاي ساختماني
ه-جدا كننده جريان و دفلكتورها Flow spitter & deflector
و- دهانه مجاري و لوله Ports of ducts & pipe
ز- تغير در شكل عبور جريان Change of water passage shape
ح- انحنا يا انحراف در مسير جريان در آبراهه Misalinment of conduit
٢- عوامل هيدروديناميكي :
الف- دبي مخصوص
ب – سرعت جريان
ج- توسعه لايه مرزی


برچسب‌ها: کاویتاسیون, دانلود مقالات مهندسی عمران, خوردگی, دانلود مقالات مهندسی مکانیک, پمپ
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 23:52  توسط spow  | 

پمپ و پمپاژ
 
پمپ به دستگاهی اطلاق می شود که انرژی مکانیکی را از یک منبع خارجی گرفته و به سیلابی که از درون خود می گذرد انتقال می دهد.
متداول ترین تقسیم بندی پمپ ها بر اساس نحوه انتقال انرژی مربوطه به سیال است که براساس آن به موارد زیر تقسیم می گردند:
دارای انتقال انرژی پیوسته: که بنام پمپ دینامیکی شناخته می شود. از این گونه پمپ ها می توان به توربوپمپ ها، پمپ های محیطی و پمپ های خاص اشاره نمود.
دارای انتقال انرژی متناوب ( دوره ای یا پریودیک ): که تحت عنوان پمپ های جابجایی شناخته می شوند. ازآنها می توان به پمپ های رفت آمدی و پمپ های گردشی اشاره کرد.

تقسیم بندی پمپ ها بر اساس نحوه ورود و خروج سیال:
جریان محوری : این نوع پمپ ها دارای پروانه باز می باشند که این نوع پروانه برای تولید دبی بیشتر و فشار کمتر کاربرد دارد.
 جریان مختلط یا نیمه سانتریفیوژ : دارای پروانه نیمه باز برای تولید دبی و فشار متوسط می باشند.
 جریان شعاعی : دارای پروانه بسته می باشند که برای تولید دبی کم و فشار زیاد بکار برده می شوند.
پمپ های سانتریفیوژی به پمپ هایی گفته می شود که دارای جریان شعاعی باشند.
 مانند پمپ های سر چاهی، کمر چاهی و پمپ های خارج از سیال.  
به پمپ هایی که در داخل سیال قرار می گیرند پمپ های شناور گفته می شود.
در پمپ های توربینی پمپ داخل سیال قرار دارد ولی انرژی از بیرون تهیه می گردد.
پمپ های توربینی و شناور دارای جریان شعاعی هستند.
پمپ های رفت و برگشتی:
 1) پیستونی
  2)پلانجری
  3) دیافراگمی
در پمپ های پیستونی حلقه های رینگ بند بر روی بدنه پیستون قرار دارد ولی در پلانجری حلقه های رینگ بند بر روی سیلندر قرار دارد.در پمپ های پلانجری طول سر پلانجر از کورس پیستون بیشتر است ولی در پیستونی این مساله برعکس می باشد.
بیشترین سروکار ما با پمپ های دیافراگمی است. مثلا در بحث آب آشامیدنی از پمپ های کلرزنی ( کلریناتورها ) برای اضافه کردن کلر به آب استفاده می شود.
چند مورد از کلریناتورها:
1) کلریناتورهای گازی
 2) کلریناتورهای مایع
  3) کلریناتورهای متفرقه( دستی، بشکه ای، کوزه ای)
در کلریناتورهای گازی، نیروی محرکه پمپ، فشار خود گاز است.
انواع کلریناتورهای مایع:
برقی: نیروی محرکه آن از طریق الکتروموتور تامین می گردد.
مکانیکی: نیروی محرکه آن از طریق موتورهای انفجاری تامین می گردد.
هیدرولیکی: نیروی محرکه آن از طریق جریان سیال تامین می گردد.
در پمپ های هیدرولیکی پمپ بایستی در جایی قرار گیرد که آب با فشار ۲ اتمسفر وارد پمپ گردد.
در کلریناتورهای دستی نسبت 1 به 4 پرکلرین را با شن مخلوط می کنیم و درون کوزه ریخته و از آن می توان به مدت یک هفته برای چاهی که روزانه 1 متر مکعب آب می کشد استفاده نمود.

پمپهای سانتریفیوژ

این پمپ ها براساس طراحی پروانه ها و تعدادپروانه ها کلاس بندی میشوند.
یک پمپ چند مرحله ای بیشتر از یک پروانه دارد.یک پمپ دو مرحله ای دوپروانه دارد.
یک پمپ دومرحله ای اثریکسانی،همچون دوپمپ یک مرحله ای که به صورت سری می باشند،دارند.خروجی پمپ اول وارد پمپ دوم میگردد.
یک پمپ چندمرحله ای دارای دویا چندپروانه که روی یک شافت نصب شده اند،میباشد.
هددر خروجی پروانه دوم بیشتر از هد خروجی در پروانه اول است. زیاد شدن پروانه ها هد خروجی نهایی را بالاتر میبرد.
ازآنجایی که مایعات تقریبا تراکم ناپذیرهستند،تمام پروانه ها درپمپ برای ظرفیت یکسانی طراحی میگردند.پروانه های یک پمپ چند مرحله ای دارای اندازه یکسانی میباشند.
این پمپ ها همچنین براساس تک مکشی ویا دومکشی بودن کلاس بندی میشوند.
در یک پمپ تک مکشی سیال از یک طرف پروانه وارد میگردد.در یک پمپ دومکشی سیال از میان دو طرف پروانه وارد میگردد.از آنجایی که مایع از دوطرف پروانه وارد می گردد، از یک پمپ دومکشی برای ظرفیت های بالای عملیاتی استفاده میشود.
پمپ های دو مکشی دارای NPSH پایین هستند.

برای دانلود متن کامل مقاله اکوزشی پمپ و پمپاژ به لینک زیر مراجعه فرمایید:

دانلود کنید.

پسورد : www.mechanicspa.mihanblog.com


برچسب‌ها: پمپ و پمپاژ, دانلود جزوات مهندسی مکانیک, دانلود جزوات مهندسی شیمی, دانلود مقالات مهندسی مکانیک, پمپ
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 23:35  توسط spow  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 23:24  توسط spow  | 

مدیریت ارتباط با مشتری (CRM)در بانک های دولتی و موسسات مالی

چکیده: هدف پژوهش حاضر مقایسه اجرای مدیریت ارتباط با مشتری در بانک های دولتی و موسسات مالی می باشد، در این راستا به بررسی ارتباط بین مدیریت منابع انسانی و مدیریت ارتباط با مشتری نیز پرداخته شده است. پژوهش از نوع توصیفی _پیمایشی بوده و جامعه آماری آن را تمامی بانک های دولتی و موسسات مالی در خراسان جنوبی تشکیل می دهند. داده ها به کمک دو پرسشنامه سنجش مشتری مداری کارکنان و مدیران و سنجش رضایتمندی مشتریان و با استفاده از نمونه گیری تصادفی جمع آوری شده و با استفاده از نرم افزارSPSS مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. بر اساس نتایج پژوهش ، استفاده از مدیریت ارتباط با مشتری در موسسات مالی (با میانگین رتبه ای 157/43 ) در سطح معناداری 95 درصد بیشتر از بانک های دولتی (با میانگین رتبه ای 136/394 ) می باشد و از سویی ضریب همبستگی بین مدیریت منابع انسانی و مدیریت ارتباط با مشتری که برابر با 0/716 (در سطح معناداری 95 درصد ) معنا دار می باشد این امر حاکی از این ارتباط مثبت و قوی بین این دو مقوله می باشد. در زمینه مقایسه سطح رضایتمندی مشتریان و تمایل انها به سپرده گذاری در بانک ها و موسسات مالی تفاوت معناداری مشاهده نگردید. بر این اساس توصیه شده است به منظور ارتقای فرهنگ مشتری مداری مهندسی مجدد، تحقیقات بازاریابی ، مدیریت شکایات مشتریان در کنار پیشنهاداتی جهت صحیح منابع انسانی در زمینه های گزینش ،آموزش، حمایت و سیستم پرداخت مدنظر قرار گیرد.

برای دانلود متن کامل مقاله مدیریت با عنوان مدیریت ارتباط با مشتری (CRM)در بانک های دولتی و موسسات مالی به لینک زیر مراجعه فرمایید :

دانلود کنید.


برچسب‌ها: مدیریت ارتباط با مشتری CRMدر بانک های دولتی و موسس, Customer Relationship Management, دانلود مقاله, دانلود مقاله مدیریت, مدیریت ارتباط با مشتری
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 10:41  توسط spow  | 

داستان کوتاه پروانه نوشته هرمان هسه

جمع آوری پروانه را از هشت یا نه سالگی آغاز کردم. ابتدا این کار را بدون پشتکار خاصی، درست مثل یک بازی، مثل جمع کردن چیزهای دیگر دنبال می کردم. اما در دومین تابستان که تقریباً ده ساله شده بودم، جمع کردن پروانه را جدی گرفتم و همین سبب شد که مرا بارها و بارها از این چنین عشق آتشینی برحذر دارند، چرا که این کار باعث می شد من همه چیز را فراموش کنم و از کارهای دیگر غافل شوم. هنگامی که برای شکار پروانه می رفتم، صدای ناقوس را که آغاز ساعت درس و یا وقت ناهار را اعلام می کرد، نمی شنیدم. همیشه در روزهای تعطیل، از صبح تا شب تنها با تکه نانی در دست میان گل ها پرسه می زدم، بی آنکه حتی برای ناهار به خانه بازگردم.
حتی هنوز هم گاه گداری، بویژه آن گاه که پروانه ای زیبا را می بینم، ته مایه ای از آن عشق مفرط را در درونم حس می کنم. سپس برای لحظه ای، دوباره همان احساس خلسه آزمندانه و بیان ناپذیر که تنها کودکان قادر به فهم آن هستند، وجودم را فرا می گیرد و به همراه این احساس، درست مانند یک کودک، نخستین شکار پروانه ام را به یاد می آورم و آن گاه ناگهان خاطرات لحظات و ساعت های شمارش ناپذیر کودکی بر من هجوم می آورد: بعد از ظهری سوزان در بیشه زارهای خشکیده، خارزار معطر، ساعت های خنک بامدادی در باغ یا شامگاه در حاشیه اسرارآمیز جنگلی که من با تور پروانه گیری ام در کمینگاه به مانند جستجوگر گنج پنهان می شدم و هر آن، در پی یافتن مناسب ترین لحظه غافلگیر کردن پروانه ای، و در پی یافتن شانس بودم و....
هنگامی که پروانه ای زیبا را می دیدم، نیازی نبود نمونه ای کمیاب باشد، بلکه کافی بود که این پروانه روی ساقه گلی بنشیند و بال های رنگارنگش هر از گاه در باد تکانی بخورد تا شوق شکار، نفس از من بگیرد. وقتی جلوتر و جلوتر می خزیدم تا جایی که بتوانم تمامی خال های رنگی براق، بال طلایی و شاخک های لطیف قهوه ای رنگ پروانه را ببینم، آن هیجان و لذت خاص، آن آمیزه شادمانی لطیف و پاک و حرص و آزی وحشیانه بر من مستولی می شد، به گونه ای که بعدها در زندگی به ندرت چنین احساسی را دوباره تجربه کردم.
از آنجایی که والدین من بی چیز بودند و نمی توانستند چیزهای مثل قفس به من هدیه کنند، ناچار شدم گنجینه خود را در جعبه مقوایی کهنه و پیش پاافتاده ای نگهداری کنم. با لایه های از چوب پنبه های بریده شده، کف جعبه و دیواره های آن را پوشاندم. سپس پروانه ها را با سنجاق به دیواره ها چسباندم و جعبه را که در میان دیوارهای چروکیده کاغذی آن، گنجینه ام قرار داشت، با قلابی به دیوار آویزان کردم. نخستین روزها هنوز، با کمال میل گنجینه خود را به همکلاسی هایم نشان می دادم. اما آنان صاحب جعبه های چوبی با سرپوش های شیشه ای، جعبه های کرم ابریشم با دیواره های توری سبز رنگ و دیگر چیزهای تجملی بودند که من با آن وسایل ابتدایی و پیش پاافتاد ام، نمی توانستم مانند ایشان بر خود ببالم.
از آن پس دیگر چندان میلی به نشان دادن پروانه هایم به دیگران نداشتم و عادت کرده بودم که حتی هیجان انگیزترین شکارهایم را پنهان کنم و چیزهایی را که به چنگ می آوردم، تنها به خواهرانم نشان دهم. یکبار پروانه آبی رنگی را شکار کرده و آن را به گنجینه ام افزودم، هنگام که پروانه را خشک کردم، غرور مرا واداشت که بخواهم دست کم آن ر به همسایه ام، پسر آموزگاری که کمی بالاتر از خانه ما منزل داشت، نشان دهم.
این پسر تنها گناهش معصومیتش بود که همین نزد بچه ها دو چندان عجیب و غیرعادی است. او کلکسیونی کوچک و جمع و جور داشت، اما به سبب ظرافت و دقتش در نگهداری آن، این مجموعه به گنجینه ای واقعی بدل شده بود، گذشته از همه اینها او در هنری کمیاب و دشوار چیره دست بود. او می توانست بال های شکسته و آسیب دیده پروانه ها را دوباره به هم بچسباند. او از هر نظر پسر بچه ای نمونه بود، از این رو من همواره درباره او احساس کینه ای آمیخته با حسادت و ستایش داشتم.

بله، من پروانه ام را به این پسر ایده آل نشان دادم.
او کارشناسانه نظرش را گفت و منحصر به فرد بودن پروانه ام را تأئید کرد و بر آن چیزی حدود بیست فنیگ قیمت گذاشت، زیرا امیل نیز می دانست که ارزش همه اشیای کلکسیون ها، حتی تمبرها و پروانه ها با پول سنجیده می شود.
آن گاه معایب پروانه ام را نیز برشمرد. اما من دیگر چندان توجهی به این ایرادها نکردم، چرا که خرده گیری های دوستم تا حدودی شادمانی مرا خراب کرده بود و من دیگر هرگز پروانه هایم را به او نشان ندادم.
دو سال گذشت و ما دیگر پسران بالغی شده بودیم، ولی عشق مفرط من به جمع آوری پروانه هنوز در وجودم شکوفا بود.
شایعه ای همه جا پیچیده بود که امیل گونه ای پروانه کمیاب یافته است. این خبر برای من همان قدر هیجان برانگیز بود که اگر امروز بشنوم یکی از دوستانم یک میلیون مارک به ارث برده است یا کتاب گمشده لیویوس پیدا شده است.
تا حال هیچ کدام از ما نتوانسته بودیم، این پروانه خاصی را بیابیم و من آن ر تنها از روی تصویرش در کتابی قدیمی مربوط به پروانه ها دیده بودم.
گراور کتاب رنگی من با دست انجام گرفته بود و بی نهایت زیباتر و براستی دقیق تر از همه چاپ های رنگی جدید به نظر می رسید. از همه پروانه هایی که نامشان را می دانستم و در گنجینه ام جایشان خالی بود، هیچ کدام به مانند این پروانه چنین التهاب آور توجه مرا به خود جلب نکرده بود.
من همواره به تصویر آن پروانه در کتابم خیره می شدم. یکی از دوستانم به من گفته بود که اگر آن پروانه قهوه ای رنگ، روی تخت سنگ یا تنه درختی بنشیند و پرنده یا دشمن دیگری بخواهد به او حمله کند، او تنها بال های تیره رنگ خود را از هم می گشاید. آن گاه در زیر بال هایش چشمان بزرگ و روشن او پدیدار می شود و این چشم ها چنان حیرت انگیز و غافلگیر کننده اند که پرنده مهاجم را می ترسانند و ناچار می سازند تا پروانه را آسوده بگذارد و خود بگریزد. آن گاه چنین موجود شگفت آوری می بایست گیر آدم کسل کننده ای چون امیل بیفتد! وقتی چنین چیزی را شنیدم در نخستین لحظه ابتدا خوشحال شدم که سرانجام می توانم این موجود کمیاب را از نزدیک ببینم و کنجکاوی سوزان خود را تسکین دهم. بعد حسادت تحریکم کرد و به گمانم آمد که چقدر مسخره است که درست همین آدم کسالت بار و ترشرو باید این پروانه پرارزش و اسرارآمیز را به دام اندازد.
با این همه وسوسه شدم که پیش او بروم تا شکار خود را نشانم دهد. پس از آن هم نتوانستم این فکر را از سرم به در کنم، برای همین هنگامی که روز بعد خبر پروانه او در تمام مدرسه پیچید، دیگر مصمم شدم که واقعاً به سراغش بروم. بعد از ناهار به محض اینکه توانستم از منزل خارج شوم، به سوی خانه همسایه مان دویدم. مجموعه پروانه های امیل و اتاقک چوبی و در طبقه سوم خانه آنان قرار داشت. همواره از اینکه این پسر آموزگار می تواند به تنهایی صاحب یک اتاقک باشد، حسودیم می شد.
در راه پله ها به هیچ کس برنخوردم. وقتی در اتاق طبقه سوم را کوبیدم، هیچ پاسخی نشنیدم. امیل آنجا نبود وقتی دست به دستگیره در بردم، در را گشوده یافتم. بی شک امیل از روی حواس پرتی فراموش کرده بود در را قفل کند. داخل رفتم تا دست کم بتوانم آن پروانه را تماشا کنم.
به سرعت دو جعبه ای را که امیل در آنها گنجینه خود را نگهداری می کرد، برداشتم. بیهوده آن دو جعبه را به دنبال آن پروانه کاویدم تا آنکه یادم افتاد شاید پروانه هنوز داخل تور پروانه گیری باشد. همانجا بود که پیدایش کردم.
پروانه با بال های قهوه ای رنگش که کاغذهای باریک رنگارنگ و غیرعادی به آنها چسبیده بود، داخل تور قرار داشت. روی پروانه خم شدم و از نزدیکترین فاصله ای که ممکن بود، شاخک های پر مو و رنگ قهوه ای روشن حاشیه بال هایش را که بی اندازه لطیف بود، نگاه کردم. همچنین محو خال های رنگارنگ و زیبای روی بال ها و سطح لطیف و مخملی آن شدم. تنها نمی توانستم چشم های پروانه را که با نوارهای رنگی پوشیده شده بود، درست بنگرم.
در حالی که قلبم به شدت می تپید کوشیدم سنجاق را از بدن پروانه بیرون بکشم و او را از کاغذها جدا کنم. آن گاه چشم های درشت و حیرت آور پروانه را دیدم. بسیار زیباتر و شگفت آورتر از آن چیزی بود که من در تصویر دیده بودم. در همان آن، حرص و آزی منحصر به فرد را برای تصاحب این موجود با شکوه احساس کردم.

سنجاق را به آرامی بیرون کشیدم و پرونه را که دیگر خشک شده و شکل گرفته بود، در دست گرفتم و از اتاقک بیرون آمدم. در این لحظه هیچ گونه احساس رضایتی نداشتم. در حالی که پروانه را در دست راستم پنهان کرده بودم از پله ها پایین رفتم. در این هنگام شنیدم که کسی از پله ها بالا می آید و در همان ثانیه وجدانم بیدار شد و ناگهان دریافتم که دزدی کرده ام و پسری پست فطرت هستم.
همان دم هول و هراس وحشتناکی از اینکه دزدیم فاش شود، مرا فرا گرفت؛ به همین سبب از روی غریزه دستم را با پروانه مسروقه در جیب کتم فرو بردم. به آرامی باقی پله ها را پایین رفتم. با پاهایی لرزان در حالی که عرق سردی بر اثر احساس رذالت و رسوایی بدنم را فرا گرفته بود، با منتهای ترس از پیش دخترک خدمتکاری که داخل آمده بود گذشتم و کنار در خانه با قلبی پر تپش و پیشانی ای عرق کرده، حیران و سرگردان و هراسان تر از پیش بر جای ماندم. بی درنگ دریافتم که حق ندارم پروانه را نگه دارم و باید آن را باز گردانم و اصلاً این ماجرا نمی بایست رخ می داد.
با وجود تمامی ترسی که از برخورد با امیل و افشا شدن دزدیم داشتم، بازگشتم و با شتاب تمام از پله ها بالا دویدم، دقیقه ای بعد دوباره در اتاقک امیل بودم. با احتیاط دستم را از جیبم خارج کردم و پروانه را روی میز نهادم و در همین حال که آن را دوباره می نگریستم، متوجه بدبختی که به من رو آورده بود، شدم. کم مانده بود گریه ام بگیرد.
پروانه له شده بود. بال و شاخک راست پروانه دیده نمی شد و وقتی با احتیاط داخل جیبم دنبال بال خرد شده گشتم، متوجه شدم که بال چنان تکه تکه شده است که به هیچ وجه ترمیم پذیر نمی نماید. در آن دم با دیدن این موجود کمیاب و زیبا که من آن را خرد و تکه پاره کرده بودم، احساس دزد بودن بیش از پیش عذابم می داد.
به انگشتانم نگاه کردم که رنگ قهوه ای بال های ظریف پروانه به آن مالیده شده بود، همچنین به بال تکه تکه شده ای که هرگونه امید و شادمانی تصاحب دوباره یک پروانه سالم و کامل را از بین می برد.
افسرده و غمگین به خانه بازگشتم و سراسر بعدازظهر را در باغچه خانه مان نشستم. سرانجام هنگامی که آفتاب در حال غروب بود، شهامتم را جمع کردم و همه چیز را به مادرم گفتم. دریافتم که مادرم چگونه هراسان و غمگین شد، با این همه او دوست داشت بفهماند که اعتراف من بیش از تحمل هر مجازاتی به من ارزش می بخشد.
مادرم با قاطعیت گفت:«تو باید پیش امیل بروی و خودت همه چیز را به او بگویی. این تنها کاری است که می توانی بکنی و اگر این کار را نکنی نمی توانم تو را ببخشم. تو می توانی از او بخواهی به جبران کاری که کرده ای، خودش چیزی را از وسایل تو انتخاب کند و باید خواهش کنی تو را ببخشد.»
من پیش هر همکلاسی دیگری راحت تر بودم تا پیش این پسر نمونه! پیشاپیش حس می کردم که مرا نخواهد فهمید و احتمالاً به هیچ وجه حرف هایم را باور نخواهد کرد. غروب شد و پس از آن نیز شب فرا رسید بی آنکه در من توان رفتن باشد. مادرم مرا در دالان خانه پیدا کرد و آهسته گفت:«حالا او حتماً در خانه است. همین حالا برو پیشش!»
به سوی خانه امیل راه افتادم. از طبقه پایینی سراغ امیل را گرفتم. او آمد و بی درنگ تعریف کرد که کسی پروانه او را خراب کرده است و او نمی داند که آیا این کار آدمی شرور است یا یک پرنده یا گربه. من از او خواهش کردم که مرا به اتاقش ببرد و پروانه را نشانم دهد. با هم بالا رفتیم، او در اتاقش را گشود و شمعی روشن کرد. دیدم پروانه خرد شده داخل تور قرار دارد. متوجه شدم او روی پروانه کار کرده تا دوباره اجزای از هم گسیخته اش را به هم متصل کند. بال شکسته پروانه با زحمت زیاد جمع آوری و روی یک کاغذ خشک کن نمناک پهلوی هم چیده شده بود. با وجود این، پروانه ترمیم ناپذیر به نظر می رسید و شاخک آن نیز پیدا نشده بود.
دیگر هر چه را که انجام داده بودم گفتم و کوشیدم همه چیز را شرح دهم. امیل به جای آنکه خشمگین شود و سرم داد بکشد، خیلی آهسته زیر لب آهی کشید و همان طور ساکت دزدکی نگاهی به من انداخت و بعد گفت: «خب، خب، پس این کار تو بود!»
از او خواهش کردم همه اسباب بازی هایم را بردارد و اگر راضی نیست و هنوز مرا نبخشیده است، همه پروانه هایم را از من بپذیرد.
اما او گفت:«متشکرم، از پروانه نگه داشتن تو خبر دارم. از همین کاری که امروز کردی هم می شود فهمید، چطور پروانه جمع می کنی.»
در این لحظه کم مانده بود، گلویش را بفشارم. هیچ کار نمی شد کرد، من یک رذل بودم و رذل هم باقی می ماندم. امیل با سردی تمام گویی که قاعده جهان چنین است با آن عدالت خوار دارنده اش پیش رویم ایستاده بود. او حتی یکبار هم مرا دشنام نداد، تنها نگاهی تحقیرآمیز به من کرد. نخستین بار بود که می دیدم چگونه آدمی نمی تواند چیزی را که تنها یک بار خراب کرده است، جبران کند.
به خانه بازگشتم، خوشحال شدم که مادرم از من هیچ نپرسید و تنها مرا بوسید و به حال خودم گذاشت. باید به رختخواب می رفتم. دیگر دیر وقت بود.
اما پنهانی جعبه قهوه ای رنگ بزرگم را از آشپزخانه به اتاق بردم و روی تخت خوابم گذاشتم. در تاریکی آن را گشودم، آن گاه پروانه ها را یکی یکی در آوردم و هر کدام را یکی از پس دیگری با انگشتانم چنان له کردم که گویی از آغاز هم غباری بیش نبوده اند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه پروانه نوشته هرمان هسه, هرمان هسه, دانلود کتاب های هرمان هسه, داستان کوتاه, بهترین داستان های کوتاه از بهترین نویسندگان جهان
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 2:0  توسط spow  | 

 استانداردهای ابعادی و کیفیتی : استاندارد 2:2006-10219 BS EN

استانداردهای ابعادی و کیفیتی

موسسات بسیاری به ارائه استانداردهای ابعادی، تلرانسها و مشخصات مقطع برای مقاطع ساختمانی H.S.S پرداخته اند. از مهم ترین انها می توان به استاندارد EN 10219 و EN 10210 در اروپا، استاندارد ASTM A500 در آمریکا و استاندارد JIS G3466 در ژاپن اشاره نمود.

در این قسمت استاندارد موسسه BSI انگلستان جهت دانلود قرار داده می شود.



Cold formed welded
structural hollow
sections of non-alloy
and fine grain steels
Part 2: Tolerances, dimensions and sectional properties
استاندارد ابعادی و کیفیتی
استاندارد موسسه BSI انگلستان

برچسب‌ها: دانلود استاندارد, دانلود کتابهای مهندسی, دانلود, استاندارد, استاندارد 2 2006 10219 BS EN
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 1:48  توسط spow  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر